من همیشه دیدگاهها وانتقادهای خود را نسبت به سیاستهای دولت جمهوری پیشین وسپس رفتارهای طالبان، بهویژه در اوایل سلطهشان، در صفحه فیسبوکم مینوشتم. زمانیکه طالبان مکاتب وپوهنتونها را بهروی دختران بستند، مثل میلیونها افغان دیگر به شدت متأثر شدم. در واکنش، پُست انتقادآمیزی را در فیسبوک نشر کردم.
چند روز بیشتر از نشر آن پُست نگذشته بود که چهار طالب مسلح، بدون هیچگونه اطلاع قبلی، با وحشت ودهشت وارد مکتب شدند. مستقیم نزد من آمدند وبا لحن تهدیدآمیز پرسیدند: «تو فلانی هستی؟» وقتی پاسخ دادم «بلی»، هر چهار نفرشان بالایم حمله کردند، دستهایم را ولچک زدند ومرا بهزور به طرف دروازهی مکتب کشیدند. هرچه میپرسیدم که «شما کی هستید؟ من چه گناهی کردهام؟» آنها فقط فریاد میزدند: «گپ نزن، خائن وجاسوس هستی!»
اما چیزی که برایم از همه دردناکتر بود، ترس، گریه ووحشت کودکان مکتب بود که صحنهی بازداشت مرا با چشمان خود میدیدند. مرا سوار موتر کرده، به حوزهی استخباراتی بردند. تیلفونم را گرفتند وبدون توضیح، مرا در یک اتاق زندانی کردند.
حدود ساعت ۴ یا ۵ عصر همان روز، سه نفر از منسوبین استخبارات که لباس شخصی به تن داشتند، وارد اتاق شدند. یکیشان گفت: «تو امروز آورده شدهای؟» گفتم بلی. پرسیدند چرا دستگیر شدی؟ گفتم نمیدانم، جرمم را نمیفهمم. ناگهان یکی از آنها با لهجهای تند وهمراه با فحش گفت: «تو جاسوس وغلام هستی، علیه امارت تبلیغ میکنی!»
من بهنرمی گفتم که هرگز چنین کاری نکردهام، نه تبلیغ کردهام، نه جاسوسی. اما یکی از آنها نزدیک آمد و با شدت یک سیلی محکم به صورتم زد. دیگری با قنداق تفنگ ومشت ولگد شروع به زدن من کرد. هرچه میگفتم: «گناه من چیست؟ چرا مرا میزنید؟» فقط دشنام میشنیدم: «گپ نزن،بیناموس وجاسوس! قوارهات از مسلمان نیست!»
در آن لحظه، آمرشان دستور داد که «پیپ آب بیارین». چند نفر آمدند، مرا به زور به زمین انداختند. در حالیکه ناله وفریاد میزدم، هیچکدام به گریههایم توجه نکردند. یکی از آنها پاهایم را محکم گرفته بود وخود آمر حوزه با پیپ، از پا تا گردنم مرا به شدت لتوکوب میکرد. دیگران میخندیدند. هرچه التماس میکردم که بس است، شما را به خدا رحم کنید، باز هم ادامه دادند. بیش از شش دقیقه بهطور مداوم مرا زدند. وقتی خسته شدند، آمر گفت: «بلند شو!»
با زحمت بلند شدم، اما دوباره مرا با همان پیپ زدند. سپس گفتند: «تو مسلمان معلوم نمیشی. اگر مسلمان هستی، کلمهات را بخوان. امشب هرچی یاد داری بخوان که فردا روز آخر زندگیات است. توبه کن. فردا میکشیمت!» واتاق را ترک کردند. آن شب تا صبح از درد نخوابیدم. برایم نان آوردند، اما نخوردم. منتظر بودم که فردا چطور مرا خواهند کشت. صد درصد باور کرده بودم که زنده نمیمانم. خوشبختانه، روز بعد با تلاش وحمایت خانواده ودوستانم از چنگ این افراد نجات یافتم. اما امروز در وضعیت بسیار سخت روحی وروانی بهسر میبرم. آثار آن روز هنوز با من است.
