روایت

روایت

سه شنبه, 14 اپریل 2026

دومین روز از کابوس هرات

دومین روزی که شهر هرات به‌دست طالبان سقوط کرد، دل‌مان پر از نگرانی بود. هر صدای دری را که می‌شنیدیم، لرزه بر اندام‌مان می‌افتاد. تا اینکه ناگهان، صدای کوبیدن بلند و خشن بر دروازه، آرامش خانه را در هم شکست. اول فکر کردم برادرزاده‌هایم هستند که با شیطنت همیشگی‌شان می‌خواهند ما را بترسانند. با عجله به سمت دروازه رفتم، اما وقتی در را باز کردم، با چهره‌های ترسناک و مسلح طالبان روبرو شدم. پرسیدند: “تو فلانی هستی؟” گفتم: “بلی.” پیش از آنکه حرفی بزنم، دستم را گرفتند و مرا دستگیر کردند. هشت نفر بودند، با سلاح‌های‌شان وارد خانه‌مان شدند و وجب به وجب آن را گشتند.

هیچ‌کدام حکم رسمی دستگیری نداشتند، اما با قساوتی تمام، حریم خانه‌ام را شکستند و به آن پا گذاشتند. همسایه‌ها که صدای درگیری را شنیده بودند، جلو آمدند و با نگرانی پرسیدند که چرا مرا می‌برند. جواب‌شان خشک و بی‌رحمانه بود: “کافر شده.” در آن لحظه، هیچ‌کس جرأت مقاومت یا جلوگیری از آن‌ها را نداشت. سلاح‌های‌شان زبان‌شان بود، زبانی که فقط تهدید و مرگ می‌شناخت. با بی‌احترامی تمام، مرا تهدید به مرگ کردند و در عقب یک موتر سراچه انداختند. در همان لحظات اول، کیف پول و گوشی‌ام را گرفتند. در تمام مسیر، توهین و تحقیر امانم را برید. خوب می‌دانستم دلیل همه این‌ها چیست: من در شبکه‌های اجتماعی، بدون هیچ ترسی، علیه طالبان حرف زده بودم، از ظلم‌شان گفته بودم.

مرا به یک منطقه‌ی از شهر هرات داخل یک خانه‌ی شخصی انتقال دادند. آنجا حدود پانزده طالب دیگر هم حضور داشتند. آن‌ها نماز عصر را خواندند، اما به من حتی اجازه ندادند که به توالت بروم یا نماز خودم را ادا کنم، هر چند بارها درخواست کردم. بعد از آن، چشم‌ها و دست‌هایم را بستند و دو طالب مرا با موترسایکل به سمت یکی از ولسوالی‌های هرات بردند. تمام طول مسیر، حرف‌هایی به من می‌زدند که هنوز هم وقتی به یادشان می‌آورم، بدنم می‌لرزد. “چهره‌ات چهره کافرهاست، خداوند چهره تو را گشتانده.” می‌گفتند بی‌دین هستی، به‌زودی کشته می‌شوی. تشنه بودم، گرسنه بودم، اما اجازه آب خوردن و حتی نفس کشیدن بدون ترس هم نداشتم.

مرا نه به زندان، بلکه به دو مکان جداگانه بردند – اول به منطقه‌ای نامعلوم، بعد به مقر ولسوالی. هر دو محل برایم تبدیل به کابوس شدند. در فضای باز با چشم‌ها و دستان بسته شکنجه شدم – با خاک و آب، غرق مصنوعی‌ام کردند، ایستادند روی بدن و پاهایم، با مشت و لگد، شلاق و چوب مرا شدید زدند تا اینکه از هوش رفتم. در تمام این شکنجه‌ها، فقط یک چیز می‌پرسیدند: “با کی‌ها ارتباط داری؟ از طرف کی تمویل می‌شوی؟ چرا علیه ما تبلیغ می‌کنی؟”

مرا روی زمین انداختند، با خاک و آب سعی کردند خفه‌ام کنند، ایستادند روی بدن و پاهایم، به حدی زدند (مشت، لگد، شلاق و چوب) که دیگر چیزی یادم نیست. فقط به یاد دارم که احساس کردم دارم می‌میرم… وقتی به هوش آمدم، داخل یک اتاق تاریک در ساختمان ولسوالی بودم. هیچ چیزی آن‌جا نبود؛ نه تخت، نه نور، نه بستر، نه آب، نه غذا، حتی یک تشناب ساده هم وجود نداشت. تمام مدت در تاریکی، تنها، و با بدنی زخمی و خسته از شکنجه دراز کشیده بودم. اما شکنجه‌گران به این بسنده نکردند. در داخل همان اتاق هم مرا به “چپه ولچک” بستند، گردنم را با طناب محکم فشار دادند طوری که احساس خفگی می‌کردم، لت و کوب کردند و از من فلم گرفتند. هر چند دقیقه صدای‌شان را می‌شنیدم که می‌گفتند: «فردا این کافر را در بازار ولسوالی اعدام می‌کنیم.» در آن لحظات، نه فقط جسمم، بلکه روحم هم در حال فروپاشی بود. در حالی که من هیچ‌وقت وابسته به کسی نبودم. هیچ تمویلی، هیچ سازمانی، هیچ منبعی… فقط خودم بودم و صدای قلم و زبانم.

اما همانطور که در ابتدا اشاره کردم، در نهایت موفق به فرار شدم. آن شب‌های کابوس‌وار، با هر نفس و هر تپش قلب، به من یادآوری می‌کرد که چگونه از چنگال مرگ گریختم.

به زبان‌های دیگر پښتو English