روایت

روایت

سه شنبه, 3 فبروری 2026

از شکنجه کردن من لذت می‌بردند وخنده می‌کردند

وقتی اتهاماتی را که به من نسبت داده بودند رد کردم، آمر حوزه عصبانی شد وبه افرادش دستور داد که دست‌ها، پاها ودهنم را ببندند. سه نفر از افراد مسلح من را طوری به زمین انداختند که صورتم به طرف زمین قرار گرفت. ابتدا دست‌هایم را با یک دستمال از پشت بستند، سپس پاهایم را روی هم قرار داده وبستند، ودر آخر یک لونگی سیاه را محکم به دهنم بستند.

آمر حوزه گفت:

«وقتی خواستی اعتراف کنی، دست‌هات را تکان بده که ما بفهمیم.»

بعد خودش و افرادش با استفاده از یک کیبل برق، به شدت مرا در ناحیه ران، کمر وپاها لت‌وکوب کردند. شدت ضربات به حدی بود که نمی‌توانستم فریاد بزنم. چند بار دست‌هایم را تکان دادم تا دهنم را باز کردند. آمر پرسید که آیا آماده‌ام اعتراف کنم یا نه. من گریه کردم، قسم خوردم، وبا اصرار گفتم که بی‌گناهم وهیچ ارتباطی با اتهامات ندارم. اما توجهی نکردند ودوباره لت‌وکوب شروع شد.

یک بار دیگر، یک لونگی سیاه را روی دهنم انداختند وآب روی آن ریختند. آب وارد دهن و شکمم شد ونفس کشیده نمی‌توانستم. حس می‌کردم که غرق می‌شوم وبی‌هوش شدم.

وقتی به هوش آمدم، آمر حوزه تهدید کرد که یا اعتراف می‌کنی یا کشته می‌شوی. من بازهم التماس کردم، گریه کردم وگفتم که بی‌گناهم، اما آن‌ها هیچ رحم نکردند. چندین بار دیگر آب در دهنم ریختند ومن چندین بار بی‌هوش شدم. هر بار که به هوش می‌آمدم، وادارم می‌کردند که به اتهاماتی اعتراف کنم که هیچ‌گاه مرتکب نشده بودم.

وقتی باز هم از اعتراف خودداری کردم، آمر حوزه گفت:

«این خبیث اعتراف نمی‌کند، پتو بیاورید.»

پتو را آوردند، به دور کمرم بستند ودو نفر آن را از دو طرف می‌کشیدند. فشار روی شکمم که از آب پر شده بود، به اندازه‌ای شدید بود که نفسم بند آمد، باد شکمم خارج شد وحتی از ترس بی‌اختیار ادرار کردم. آمر وهمراهانش به این وضعیت من خندیدند. من از شدت درد وخجالت، مرگ خود را ترجیح می‌دادم. تمام شب از درد رنج بردم، اما حتی یک قرص آرام‌کننده هم به من ندادند.

روز دوم دوباره مرا به اتاق تحقیق بردند. این بار علاوه بر شکنجه‌های قبلی، آمر حوزه گفت:

«این جاسوس جمهوریتی اعتراف نمی‌کند، باید کشته شود.»

یکی از افراد خریطه پلاستیکی‌ای را از جیبش بیرون کشید وبه آمر داد. آمر سرم را داخل پلاستیک کرد وراه نفسم را بست. فریاد می‌زدم، اما صدا بیرون نمی‌آمد. یقین داشتم که قصد کشتن مرا دارند. باز هم بی‌هوش شدم.

وقتی به هوش آمدم، همان تهدید تکرار شد:

«یا اعتراف می‌کنی یا کشته می‌شوی.»

باز هم گریه وزاری کردم، قسم خوردم که بی‌گناهم، اما باز هم به شکنجه ادامه دادند وچندین بار دیگر سرم را در خریطه کردند. این نوع شکنجه از تمام موارد قبلی سخت‌تر بود. وقتی مرا دوباره به کانتینر بردند، دهنم خونریزی داشت، صدایم درنمی‌آمد وسرفه می‌کردم.

روز سوم، بار دیگر مرا برای تحقیق بردند. این بار، افزون بر تمام شکنجه‌های قبلی، یک جنراتور را روشن کردند وشیلنگ آن را به بدنم تماس دادند. جریان برق باعث می‌شد بدنم از شدت شوک از زمین بلند شود ودوباره به زمین بیفتم. هیچ‌گونه رحم ومروتی در رفتارشان دیده نمی‌شد. خشونتی که در این مدت بر من روا داشتند، بسیار سنگین وغیرانسانی بود.

بعد از آن‌همه شکنجه، چنان ناتوان شده بودم که به مرگ خود راضی بودم. تا مدت‌ها شب‌ها کابوس می‌دیدم وخواب راحت نداشتم. امروز هم با آثار روانی وجسمی آن روزها زندگی می‌کنم. هرقدر تلاش می‌کنم که فراموش کنم، نمی‌توانم. آن خاطرات ودردها هنوز با من هستند.

به زبان‌های دیگر پښتو English